تبليغاتX
دخترک عجیب و غریب

noshaa

سانیا

noshaa

http://noshaa.blogfa.com

دخترک عجیب و غریب

دخترک عجیب و غریب

دخترک عجیب و غریب

سلام
مهربانا سایبانی از جنس اشک و نیاز میخواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم را از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی......
موفق باشین
یا حق
عجیب و غریب

دخترک عجیب و غریب

دخترک عجیب و غریب
عجیب و غریب
ارزویم این است ...............
ارزویم این است ...............

Today...I wish you a day of ordinary miracles

A fresh pot of coffee you didn't make yourself.

An unexpected phone call from an old friend.

Green stoplights on your way to work or shop.

I wish you a day of little things to rejoice in...

امروز من برايت معجزه هاي عادي روز را آرزو کردم. يک کتري قهوه که خودت درستش نکردي

يک تلفن غير منتظره از طرف يک دوست قديمي برايت آرزو مي کنم

چراغهاي سبز در مسير کار و يا خريد برايت آرزو کردم

روزي با خوشيهاي کوچک برايت آرزو کردم

I wish you a day of happiness and perfection,

little bite-size pieces of perfection

that give you the funny feeling

that the Lord is smiling on you,

holding you so gently because

you are someone special and rare.

روزي با کمال و شادي برايت آرزو مي کنم

يک تکه کوچک از کمال که احساس شادي بهت بده

که خدا بر رويت لبخند بزند

تو را به مهرباني نگه دارد

چون تو يک فرد ويژه و نادر هستي

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2009/10/30 و ساعت 0:47 |
پاييز با تو از راه رسيد ...
 

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به

 

 سوي دستانت


چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به

 

 آسمان فرستاديم

 
تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...


و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو

 

 کبوتر را به ياد مي آورد...


تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره

 

 ها زدوده شدي ...


و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....


تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي

 

 نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت

 
مي توانم زندگي کنم.


من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي

 

 بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه

 
خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد .


دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه

 

 صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را


با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...


شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود

 

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/9/14 و ساعت 11:19 |
خط موازی

                                             

ما به هم نمی رسيم آخر بازی همينه آخر عشق دوتا خط موازی همينه

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم. ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

             

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/8/1 و ساعت 8:12 |
ولادت حضرت علی رو به

 

 همه ی باباهای گل و همی

 

 گل پسرا تبریک میگم

 

 

اینم یهدونه تبریک ویژه واسه

 

 بابایی خودم

 

روزت مبارک بابایی گلم  

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/15 و ساعت 11:13 |
روز قسمت بود.

 

 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/13 و ساعت 9:4 |
ادمک بخند

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/9 و ساعت 2:14 |
من فرشته ای بودم

 

 

من فرشته ای بودم

 

که چشمهای معصوم شیشه ایم را

 

 

خودم شکستم

 

 

و بالهای نرم و سپیدم را

 

 

خودم قیچی کردم

 

 

می خواستم با چشمها و پاهای آدمها

 

 

خوشبختی را، درد را

 

 

گناه را مزه کنم.

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/9 و ساعت 1:25 |
عشق چيست؟

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي؟

و شاگر با حسرت جواب داد: هيچ ! هرچه  جلو ميرفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.

استاد گفت : 'عشق يعني همين'

شاگر پرسيد: ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي توني به عقب برگردي.!

شاگر رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد

 و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و واولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم، ترسيدم كه اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز هم گفت: ازدواج هم يعني همين!!!!!!!!!!!!!!

 

 

يك آدم خوش شانس

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!

يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/7 و ساعت 2:34 |
عجب رسمیه رسم زمونه....................
                                             

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 

 

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/6 و ساعت 1:36 |

                                                                                             

                                                                                    

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/5 و ساعت 3:47 |
دخترک ٍ گل فروش!

                                    

دخترک ٍ گل فروش!

-دخترک گلفروش هر روز صبح دسته گلهای رز سفید را بر می داشت و ..

بر سر چهار راهی  به انتظار می نشست!

- پسرک روزنامه فروش هم هر روز با دسته ای از روزنامه به انتظار مشتری های چهارراه می ماند...

آن روز برای  دخترک تنها یک دسته گل باقی ماند و..

برای پسرک یک روزنامه !

و هیچ نگاهی زیباتر از نگاه پسرک روزنامه فروش به دخترک گلفروش نبود....

و مایی که در سویی دیگر نظاره گر روزنامه ای هستیم روی جدول و ...

دو کودکی با دسته گلی در میان!

و چراغ سبزی که بی وقفه چشمک می زند و...

چشمهای دخترک و پسرک که مشتاقانه به هم می خندند و انگار...

فرشته های خدا آسمان آنها را ستاره باران می کنند!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/5 و ساعت 2:29 |
خترک تنها.....

یکی بود یکی نبود، یه خدا بود و یه دریای کبود،که همه بهش می گفتن آسمون، یه زمین بود و یه شهر و یه غریب، با یه جاده که مسافری نداشت.

توی این شهر غریب، زیر سایه ی دو تا بید بلند، که هنوز مجنون مجنون نبودن، یه کسی شاید مث یه دخترک، همیشه دنبال گمشدش می گشت.

اما اون گمشدشو ندیده بود، فقط از شدت غصه غروبا، یه چیزی مثل بلور، لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت.

گونه هاش از غم اونی که نمی دونست کیه، خیس بارون می شدن.

چند تا پاییزم گذشت وهنوز دخترک قصه ی ما، مات و مبهوت و اسیر، نگاهش به جاده بود و دلش می خواس یه روز بپرسه ازپرستوها که مسافرش همون ِ که ...... اما دخترک نشونه ای نداشت.

نمی دونست اونی که قراره از راه برسه با چشاش چند تا گل مریمو جادو می کنه؟

باز نگاش به قلب چند شاپرک تیر می زنه؟ شبنمو از چشای چند تا غریب پاک می کنه؟ آیا اصلا اون میاد؟ دخترک دیوونه بود، دیگه طاقتش مثل گلا رفته بود از کف و پرپر شده بود.

یه شب نیلی و شفاف، تو یه تابستون قشنگ، وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن، دخترک دستشو برد به آسمون، با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن، با خدا غرق تمنا شد و زار.

وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ، با دو تا بال طلایی و یه پرواز لطیف، از رو آسمون آرزوش گذشت.

دخترک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک، لبای غنچه ی آرزوشو تر کرد و گذشت.

دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه، یه روزی مثل یه رویای عجیب میاد و رو غصه هاش خط می کشه، مشقای صبرشو امضا می کنه، زبون فرشته های عاشقو یادش میده، اما اون چه شکلیه؟

دخترک همیشه با گفتن این سوال سخت، خوابو از چشمای غمزدش می روند.

آدمای سرزمین دخترک، همشون بنفش و قهوه ای بودن، شایدم یه دستشون خاکستری، مثل غم وقتی رو برفای زمستون می شینه، اما دخترک خودش چه رنگی بود؟

هیچ کسی جواب این معما رو بلد نبود.

دخترک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد، دخترک تو بازیا همیشه داوری می کرد، دخترک دوستی نداشت، شایدم داشت و اونارو دوست نداشت، آدم عجیبی بود، عاشق چشمای خیس و دلای ابری و پاک، که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون، اما دوره راهشون.

دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی، مث الهام از مسیر انتظارشون گذشت، نذارن بازم بره، بگن اینجا یه کسی پشت چند تا در بسته زیر این سقف کبود عمریه منتظر ورود یه مسافره.

روزا مثل هم گذشت، دخترک چاره ای جز دعا نداشت، شبا اون بود و نیاز و آسمون، اما دنیا واسه اون همیشه این جوری نموند

یه روزی که مثل هیچ روزی نبود، یه فرشته، یه کسی که مث هیچ کسی نبود، با دو تا چشم نجیب، که دل تموم آدما رو مبتلا می کرد، با یه لبخند قشنگ و صورتی، مث برگای گلای شمعدونی، با نگاهی که پر از عشق به یک چلچله بود، اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد، عوضش غصه هاشو ازش گرفت.

دخترک حالا دیگه تنها نبود، اون حالا یه چیزی داشت، که مث عروسکای بچه های همبازیش، دیگه خریدنی نبود، چون خدا اونو برای دخترک آورده بود.

اسم قهرمان رویاهای سبز دخترک، همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود، همونی که دخترک با دیدنش دیوونه شد، اسم بی نظیری بود، اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد، همونی که دخترک سفارش نشونی شو به جاده کرد، عاقبت اومد و موند، خلاصه زیبای نازنین ما از همون لحظه ی اول دل دخترک رو برد، به یه جایی که نمی دونم کجاست، شاید از کهکشونای آسمون دورتره، شایدم همسایه ی ستاره هاست، آره زیبا شده بود عشق و نیاز دخترک، زندگیش بود و همین.

دخترک یه روز دلو به دریا زد، تو چشای ناز زیبا نگا کرد و با یه شرم آروم و عجیب و موندنی گفت به اون، دوستت دارم ولی . تو سکوتش پر اون حرفایی بود، که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگ تره. اون چیزی نگفت

شب اون روز عجیب، دخترک با دلی آروم و سبک، با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود، به امید داشتن یه دلخوشی، که فقط تو دنیا اون صاحبشه، چشماشو بست و تو رویاهاش نشست.

دخترک با عشق این فرشته ی صبور و ماه و موندنی، خیلی بی بهانه زندگی می کرد، دخترک فقط با عشق این فرشته رفع تشنگی می کرد، یاد زیبا شده بود راز طلوع زندگیش، مگه از دوری اون خوابش می برد؟

شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد، تا تموم اتفاقایی که اونروز واسه اون افتاده بود، واسه زیبا نمی گفت، خواب به چشماش نمی رفت، سحرم وقتی چشاش، دیگه داشت رو هم می رفت، آرزو می کرد تو رویاهاش ببینه فرشته رو.

اما دخترک حالا یه غصه داشت، یه غم خیلی بزرگ، رنگ گلهای بنفشه تو غروب، رنگ بغضی که شقایق می کنه، رنگ پرواز یه قو از رو یه دریاچه ی سرد، می دونین غصه ی دخترک چی بود؟

دخترک می گفت اگه یه روز یا شب تلخ، زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه، اگه تقدیر اونو یک جا ببره، که یه دختر دیگه، شبا دعا کرده باشه، اگه اون قبول کنه، بخواد با سرنوشت بره، بره پیش دختره، دختره عاشقش بشه، اگه وقتی رفت دیگه یادش بره، یه کسی پشت یه انتظار زرد، داره از دوری اون یه جوری پرپر می زنه، اگه من مثل جزیره های دور دریاها، توی خاطرات اون واسه همیشه ناپدید بشم، اگه اون یادش بره، یه مریمی دیوونشه، اگه از پیشش بره دق می کنه، من دیگه غصه هامو به کی بگم؟ کی میاد گوش کنه که چرا یه روز، یه کسی گفته به من، بالای چشمت ابرواِ؟

دخترک یه مدتی توی بهار، شب و روز کارش همیشه گریه بود، چاره ای جز این نداشت، گاهی لا به لای گریه هاش یه کم دعا می کرد، این روزا تا یه کسی حرفی به دخترک می زد، که تحملش براش ساده نبود، روبروی چشای زیبای نازش می نشست و بهش می گفت ببین، نازنین، اینا به شیشه های آرزوم دارن سنگ می زنن، با حرفاشون بال دلم رو می شکنن، اون موقع زیبای نازنین ما، با یه شیوه ی عجیب، خیلی نرم و ساده آرومش می کرد، گاهی دلداریش می داد و بعدش بهش می گفت، اینو هم مثل بقیه زود فراموشش کنه.

دخترک فقط به حرفای فرشته گوش می داد، زندگیش بود و همین یه دلخوشی، یکی که از آسمون از اون بالا اومده بود، تا نذاره دخترک بیشتر از این بین آدمای خشک و قهوه ای، بی پناهی بکشه، حالا دخترک دوباره مثل قبل، داره از زندگی و آدما نا امید می شه، حق داره زیبای اون اگه بره، دوباره اون می مونه با عالمی آدم بد، آدمایی که گلای باغچه رو دوس ندارن، آدمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا می ذارن، دلشون برای بارون شدید تنگ نمی شه، رعد و برق که می زنه، پنهون می شن تو خونشون، یعنی من با اینا زندگی کنم؟

این سئوال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد، هی نشست و غصه خورد، اما راهش این نبود، پس یه شب نشست و این ماجرا رو، واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد، تا یه روز برای زیبای عزیزش بخونه، شاید اون بهش بگه چیکار کنه.

دخترک همین یه عشقو توی این دنیا داره، جون هر چی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده، شماها بهش بگین، کجا صبوری می فروشن، این دوا فقط دست فرشته هاس؟

زیبا چی؟ اگه بره تحملم تموم می شه، دوباره می شم همون دخترک گذشته ها، منتها دیوونه تر.

خلاصه زندگی این دخترک گل خارا و گلای کوچیک حقیقته، که تو حاشیش فقط با خط سرخ یه کسی از آسمون نوشته زیبا جون بمون، تو بری موندن من معنی دیوونگیه، آخرین حرفم اینه.

تو بری آخر زندگیه............................
|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/5 و ساعت 1:11 |
عطر سیب!

 

عطر سیب!

سیب را در دست می گیرم ،

می گویی بخور! ولی هرگز نمی دانستی که همه خوشبختی آنجاست!

توی سیب که توی دست تو جا گرفته ..

به سیب نگاه می کنم  ، دستم را بالا می آورم و   نگه می دارم، سیب تکانی نمی خورد..

رهایش می کنم و می افتد! با تعجب نگاهم می کنی و...

 این آن زمان بود که ندانستی به بهانه گرفتن

 دستان توست که می خواهم روزی هزار بار سیب را ول کنم و تو باز آن را به دستم دهی!

و آن زمان که عطر سیب در کوچه ها می پیچید من ، تو را یافتم!

و همه شادی ام جای گرفت در یک دانه سیب که به سویت دراز کنم و با لبخند گازش بزنی و من...

سیب را ببویم و طرف دیگرش را گاز بزنم...

حالا روزهایی است که سیب ها را دانه دانه پشت پنجره می چینم تا بیایی و مهرت جای شود در همه جا..

در دل یک سیب...

سیب های گاز زده..باقی پس از تو!

عطر سیب را در کدامین کوچه از خاطر بردیم ؟ عطر سیب را از من دریغ مدار
|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/4 و ساعت 1:38 |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها، دیروزها!

دیدگانم همچو دالانها ی تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد ا زفریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون و شعر

یاد می آورم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که د رخاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار مویی، نقش دستی ، شانه ای

میرهم از خویش و میمانم ز خویش

هرچه بر جا مانده و یران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ
|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/7/4 و ساعت 1:33 |
.....تو را من دوست می دارم
دوستت دارم

روز ها روی نیمکت کنار پنجره می نشینم

 آه سکوت عجب صدای دلنشینی دارد و اینک افکار

 من تا اوج آسمان پر پرواز گشوده و تمام نقاط زمین را

می نگرد که شاید دلربایش را پیدا کند . شاید به دنبال صدایی

است که سکوت را بشکند اما کجاست آن دلربا و کجاست آن تک سوار

بی ریای دل؟ و اکنون به اطرافم می نگرم تا شاید تو را بیابم .آری

افکار پریشان و نگاه محزون من به دنبال توست . کاش می توانستم

در تلاتم امواج نور تو را دریابم . کاش از تو لبریز بودم اما افسوس

نمی دانم به کدامین گناه خدا تو را از من گرفت ، نمی دانم کدامین

لحظه خطایم را خدا نبخشید. دلم از غصه هوای فریاد دارد و چشمانم

ردای اشک بر خود پوشیده ، ای همیشه سبزم، چرا نمی آیی؟

چرا مرا در آوار غم رها کرده ای ؟ به چشمان اشک آلودم

نگاه کن در میان اشک های خود تو را جستجو می کند

آه ای سبزترین آیه زندگیم اگر تو اراده کنی و اگر تو

بخواهی آن خواهد شد که خواهی . و ای یار بی پروای من،

 دوستت دارم . اکنون قلبم برایت تنگ است و می دانم که می دانی

 که بس سخت است دلتنگی و دشوار است بی تو لحظه ها را پیمودن ،

و احساس واژه ی سختی است که گفتن نتوان و با انکه زبان گفتنم

نیست اما با جمله ای کوچک و تهی از ریا بیان می کنم،

 

 

.....تو را من دوست می دارم

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

مي خواهم شوق و هوسي آتشين باشم

همچون شعله هاي آتش

کسي که آروزیش را داري

کسي که خواستارش نيستي

 

دوستت دارم 

|+| نوشته شده توسط سانیا در 2008/6/30 و ساعت 2:28 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ